خرید بک لینک
یه همچین صبح آخر هفته ای فقط یک نفر میتونه باعث وبلاگ نویسی بشه، دلم میخواد پیشم بودی و دستای ظریفت رو تو دستام میگرفتم و بوسه ای جانانه نثارشون میکردم، بابا دلبر، بابا خانوم، انقدر سخت گیر نباش، بزار این احساسات رو بگم، دلم تو رو میخواد، فقط تو رو، و اون خنده های ریز و اون مونالیزای شگفت انگیز، ببین مونالیزا چقدر طرفدار داره، اون یه نقاشیه، اصلش رو نباید بوسید؟ پاریسی؟؟! این احساس ترس رفتنت و نبودنت اذیتم میکنه، بذار بودنت رو بدون استرس داشته باشم، بذار باور کنم عاشقی فقط غم و انتظار نیست، با هم بخندیم، من اینو میخوام!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 7:33&nbsp توسط من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:44

اون روز ثانیه به ثانیه دیدار رو تو ذهنم برنامه ریزی کرده بودم، جوری مشتاق بودم و نوعی تشویش تو وجودم بود که چندین و چند سال بود سابقه نداشت، فکر می کردم برای اولین دفعه یه رابطه رو با کسی که واقعاً دوستش دارم شروع کردم و موفق شدم، فکر می کردم این موفقیت فقط به خاطر اینه که صادقانه رفتار کردم، فکر میکردم "یک زن" هم متوجه شده که من واقعاً مسیر متفاوتی رو دارم طی میکنم، فکر میکردم حتماً باید باور کنه که عاشقانه و صادقانه دوستش دارم و برام مهمه!!! یک دست لباس اضافی، یک وقت خاکی نشم و ... ، کفش اضافی، یک هدیه ناقابل که محتواش رنگ بود و عشق و ... جواب ها رو تو برگه امتحانی انقدر سریع نوشتم که واقعاً دستم درد گرفت، خیلی سال بود که اینطوری ننوشته بودم، از زمانی که مشق عید می نوشتیم هزار صفحه ... با سرعت خودمو رسوندم تو ماشین و گوشی رو روشن کردم که زنگ بزنم، اما طبق معمول تو جلوتر از من بودی، اس ام اس اومد که نمیای و ... باور کن تا چند روز پیش بعضی موقع ها خودخواهانه به خودم میگفتم این دور موندناش شاید به خاطر اینه که می ترسه وابسته بشه و ... ، زهی خیال باطل آقا جون!!! و من موندم و این حسرت که هیچوقت نشد که بشه، آره عزیزم به نظرت احترام میذارم، باشه چشم، اگه دیدن من برات انقدر سخت و تنفر برانگیزه من دوست ندارم این نفرت رو تشدید کنم. اگر هم از اول می خواستی که یک بار دیگه منو امیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:44

این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت باور کن این قلب و نرو این التماس آخره چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو هر چی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد مرگ دلم پای توءه اگه ازش گذر کنی لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی این دل و عاشقش نکن اگه منو دوست نداری راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد + نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۶ساعت 18:51&nbsp توسط من | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:44

چرا دوستت دارم؟

نمیدونم، اما اینو می دونم که وقتی خیالت باهامه همه آهنگ ها رنگ تو رو دارند، همه شعرها برای تو گفته شدن، همه چی با تو قشنگه، هر ظرافت ها آدمو یاد تو میندازه، اصلا یه چیز دیگه ای هستی خانم جان!!!


برچسبها: عاشقانه های یک مرد, یک زن

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 17:5&nbsp توسط من |


برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

دیشب تا صبح خوابتو دیدم، مثل خیلی از شب هایی که دغدغه زود بیدار شدن رو ندارم و آرزو میکنم بیای تو خوابم، و چه اتفاقاتی که تو خوابهای من نمی افته، طعم لب هات!!! عشقی عشق خانم جان ، عشقی عزیزممممم!!!
برچسبها: عاشقانه های یک مرد, یک زن

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:4&nbsp توسط من |

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

دلم می خواد زنگ بزنم می ترسم ناراحت بشی، می خوام اس ام اس بدم که بخدا نمی تونم فراموشت کتم، هر کاری میکنم نمیشه که بدتر هم میشه، مهربون باش!!! لطفاً ...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:21&nbsp توسط من |


برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

با اینکه با نوعی عجله تمومش کردی اما صدات زنده ام کرد، ممنون از لطف شما!!! و بعدش اینو گوش دادم: عشق..زخم عمیقی که هرگز خوب نمیشه عشقیعنی تمومه زندگیت تو آتیشه عشقاشکی که داره بی اراده میریزه عشقباغی که دیگه تا گلوت تو پاییزه عشقزندگیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

امروز 10 بار گوش دادم؛ همش تو راه بودم آخه!!! عشق که دلیل اشکات عشق که همیشه همراتشاید نمیتونی اما عشق مرحم تموم درداتعاشق که بشی حالت حال دل مجنوندست خود آدم نیست فکرت همه جا اونهعاشق که بشی مست بوی نم بارونیچشماتو که میبندی تو خاطره هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

وقتی پدرم از دنیا رفت تنها کسی از بچه ها که شاغل بود من بودم، با خودم عهد کردم که ار آب و گل بکشمشون بیرون، و خوب داستانهایی که شاید خیلی کلاسیک و سنتی باشه، سه تا بچه بعدی همه به دکتری از دانشگاههای خوب تهران رسیدن و با کسایی که عاشقشون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

تو این چند سال، لحظات با تو بودن انقدر کم و محدود بوده که فکر دیدنت برام دیوانه کننده شده، میدونی چیه هیچ وقت دیگه ای، هیچ کس دیگه ای، هیچ موضوع دیگه ای باعث نشده انقدر دست و پامو گم کنم!!! ازت ممنونم که اجازه دادی روی ماهتو ببینم اما حواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

داشتم زمین و زمان رو به هم می دوختم که همه کارها به موقع انجام بشه و ساعت 13:30 اونجا باشم، اما جلسه نابهنگام ناکامم کرد! یه حسرت دیگه هم داشتم، اون موقعی که 5 تا آپارتمان روی هم همون اطراف داشتیم تو رو نداشتم، حالا که این فرصت پیش خواهد ادامه مطلب

برچسب: نابهنگام, نویسنده: پرهام حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی